..... ..........
موش آهن خوار ...
روزی بود و روزگاری بود. در زمان قدیم که تاجرها خودشان برای خرید جنس به شهرها و کشورها مسافرت می کردند. یک بازرگان کم سرمایه می خواست به سفری برود و می خواست برای احتیاط مقداری از سرمایه اش را در وطن خود باقی بگذارد که اگر مثلا در بیابان مالش را دزد برد وقتی به شهر خود برمی گردد بی مایه نباشد.
چون نمی دانست سفرش چقدر طول می کشد و فکر می کرد که امانت گذاشتن پول نقد هم زیاد کار خوبی نیست این بود که صدمن اهن خرید و آن را در خانه ی دوست خود امانت گذاشت تا اینکه از سفر برگردد و پس بگیرد.
با خودش گفت: آهن از همه چیز بهتر است و چون وزنش زیاد و قیمتش کم است کسی آن را نمی دزدد نه مثل پارچه اتش می گیرد و نه مثل جنس خوراکی فاسد می شود , آهن ها را در خانه دوست خودش امانت گذاشت و خداحافظی کرد و رفت.
یک سال طول کشید و وقتی برگشت جنس های دیگر که آورده بود مشتری نداشت و چون قیمت آهن خیلی ترقی کرده بود فکر کرد که اول آهن هایی را که در خانه دوستش امانت گذاشته بود بفروشد تا بعدا برای جنسهای دیگر مشتری پیدا شود.
پس برای باز پس گرفتن آهن های امانتی رفت به خانه رفیقش. اما آن دوست قدیم به فکر خیانت افتاده بود
و آهن ها را برده بود در جای دیگر پنهان کرده بود. و وقتی بازرگان از او آهنش را خواست, دوستش او را به گرمی پذیرفت و بدو گفت: دوست عزیزم آهن ها را در انبار گذاشته بودم و مطمئن بودم محفوظ است تا اینکه یک روز متوجه شدم موش ها در انباری اهن را خورده اند.
صاحب آهن که فهمید او می خواهد سرش را کلاه بگذارد گفت : باری حق با شماست من هم شنیده ام که موش آهن خیلی دوست دارد. مرد که از ساده لوحی بازرگان خیلی خوشحال بود با خود گفت : خوب است اورا
برای شام دعوت کنم تا دیگر شک و تردیدی نسبت به من نداشته باشد. این بود که او را به مهمانی دعوت کرد. ولی بازرگان گفت: امشب نمی توانم ولی فردا ناهار می آیم. و بعد رفت.
هنگام خروج بازرگان پسر مرد را که در جلوی حیاط مشغول بازی بود دزدید و به خانه آورد و به زنش سفارش داد که تا فردا ظهر از این بچه محافظت کن. فردا ظهر شد و مرد بازرگان به خانه رفیق خیانت کارش رفت . اما دید خانه نیستند. صبر کرد تا امدند. بعد مرد به او گفت: دوست عزیز مرا ببخش چون فرزندم گم شده و من امروز نمی توانم مهمانی را برای تو فراهم کنم. پس بازگرد.
بازرگان گفت: آیا بچه تو پسر نبود؟ گفت: چرا. پسر بود.
گفت: آیا کفش سفید و لباس سبز به تن نداشت؟ گفت: بله بله. او را کجادیدی؟
بازرگان گفت: دیروز که از خانه تو بیرون آمدم دیدم کلاغی او را گرفته و به خانه اش می برد اخر کلاغ گوشت ادم را خیلی دوست می دارد.
صاحب خانه فریاد زد: ای احمق هالو! کدام دیوانه ای گفته کلاغ نیم منی می تواند بچه ای که ده من است
بلند کند؟ بازرگان گفت: همان دیوانه ای که گفته موش بدان کوچکی می تواند اهن سنگین و ده منی را یکجا
بخورد.*
مرد شستش خبر دار شد و فهمید مقصود بازرگان چیست. این بود که آهن را برای مرد بازپس آورد و از او عذر
خواست ولی خیلی ناراحت بود که فرزندش کجاست. مرد بازرگان که بی قراری مرد و همسرش را دید گفت:
نگران نباش من فرزند تو را به خانه ام بردم و همسرم از او مراقبت کرد بیا و بچه ات را بستان و بدان دروغ تو بدتر بود که می خواستی به وسیله آن حق مرا بخوری#
+
نوشته شده در سی ام خرداد 1387ساعت
8:57 AM  توسط saeed